به افتخار کولاژ

 

یادداشتی بر نمایش کولاژ  « دیوار» اثر ناتاشا محرم زاده

نویسنده: دکتر مسعود جوزی

دیشب کولاژ را دیدم. رفتم چون هم دلم می‌خواست ببینم ناتاشا محرم‌زاده‌ی شاعر در این چند سال که نمی‌دیدمش اما می‌دانستم درگیر داستان و نمایش است، چه کرده و به کجاها رسیده است، هم دلم می‌خواست بچه‌محل و دوست نوجوانی‌مان مهدی یوسفی‌زاده را ببینم (البته من از او چند سالی بزرگ‌ترم!)۱ و هم از این‌ها مهم‌تر پس از مدت‌ها یک «تئاتر» ببینم. و راضی برگشتم؛ راضیِ راضی. متن عالی و بالاتر از حد انتظارم بود. معلوم است نویسنده در این مدت هم خوب خوانده، هم خوب می‌بیند محیط و روابط و آدم‌ها را، و هم خوب فکر می‌کند و رنج می‌برد و «درگیر» است. می‌شود تصور کرد متن بدون سانسور یا خودسانسوری چقدر هم بهتر می‌شد (نیم ساعت آخر گمانم به‌خاطر همین ملاحظات، شخصیت‌های میان‌سال به چند تا تیپ مشخص «آژانس شیشه‌ای مانند» تبدیل شدند و تا حدی عمق و ظرافت پرداخت‌شان کم شد، ولی البته بازی‌های خوب نگذاشت کار خیلی کلیشه‌ای دربیاید).
بازی‌ها هم که گفتم خوب بود. مهدی را که اگر فقط یک گوشه هم ایستاده بود، نگاهش که می‌کردم لذت می‌بردم، چه رسد که خوب هم بازی می‌کرد و نقش را درمی‌آورد. بقیه هم خیلی خوب بودند، حداقل تا جایی که من درک و سوادم می‌رسد. و همین را هم می‌توانم در مورد کارگردانی بگویم که وقتی امروز خواندم کار اولش بود، اصلاً باورم نمی‌شد.
ولی از این‌ها مهم‌تر (برای خودم) حسی است که به بچه‌های تئاتری شهرم دارم. دوست‌شان دارم. برای‌شان احترام قایلم و این علاقه و احترامی است که برای «عشق» قایلم. هیچ هنری بدون عشق نمی‌شود ولی تئاتر یک‌جورهایی انگار خودِ عشق است؛ انگار خودِ عشق ورزیدن روی صحنه. حالا آن هم تئاتر توی این روزگار، توی ایران، توی شهرستان… این چند ساله بیشتر تئاترهایی که در رشت دیدم کار جوان‌ها بود. البته، جسارت نباشد، این بچه‌ها هم همه‌شان جوان‌اند! اما می‌شود انتظار داشت همین‌طور که به میان‌سالی هم می‌رسند، عشق‌شان را ول نکنند؛ توی این روزگار، توی ایران، توی شهرستان…
نمی‌خواستم در این دو کلمه از «امیر»۲ اسم ببرم. می‌خواستم کار دیشب را به‌خاطر خودِ کار ببینم، نه نوستالژی امیر. ولی اول فروردین در خیابان فلسطین که خبر را شنیده و گریه‌ام درآمده بود، همه‌ا‌ش به این فکر می‌کردم که چه بر سر تئاتر گیلان می‌آید. عشق و جنونَ بچه‌های «دایی نمایشی»۳ را دست کم گرفته بودم. خسته نباشید بچه‌ها! ما به شما افتخار می‌کنیم.

 

۱٫ یادم هست آن روزها یک شعبده‌بازی به رشت آمده بود به اسم پریستو. من یک سئانس از نمایشش را رفتم سینما (گمانم سپیدرود)، ولی مهدی احتمالاً همه‌ی سئانس‌ها را رفته بود. بعد از آن آن‌قدر شعبده‌هایش را خودش توی محل اجرا ‌کرد که معروف شد به «مهدی پریستو»!
۲٫ امیر بدر طالعی (۱۳۹۱-۱۳۵۳)، نمایشنامه‌نویس و کارگردان فقید تئاتر گیلان
۳٫ احمد صراف معروف به دایی نمایشی (۱۳۴۴-۱۲۸۷ ق)، پدر تئاتر گیلان

پاسخ دهید