زیبایی از منظر ویل دورانت

زیبایی از منظر ویل دورانت
خوانش فصل زیبایی شناسی در کتاب لذات فلسفه
نویسنده: ناتاشا محرم زاده

 

مقدمه
وبل دورانت در مجموعه سترگ تاریخ تمدن خود بانی نوعی نگاه ویژه به تاریخ بود او حواشی تاریخ را تمدن ساز و به اندازه متن تاریخ مهم می‌پنداشت. در کتاب تاریخ فلسفه نیز او شارح منحصر به فردی ست بر آرای فیلسوفان پیش از خود چرا که توانسته است مفاهیم دشوار فلسفی را به زبان روزمره مردم نزدیک کند.
اما کتاب لذات فلسفه که برای اولین بار به سال ۱۹۲۹ منتشر شده است همچون کتاب تفسیرهای زندگی، و به طور مثال بر خلاف کتاب تاریخ فلسفه که شرحی بر آرای دیگران است، بر نظرات شخصی مولف متکی ست. همین ویژگی ست که « لذات فلسفه» را در جایگاه در خور تاملی برای خوانش نظرات شخصی ویل دورانت قرار می‌دهد. نگارنده فصل سیزدهم از بخش پنجم را که تعلق به مبحث زیبایی شناسی دارد برای خوانش نظرات مولف در باب زیبایی انتخاب کرده است. دورانت خود این فصل را به شش بخش مجزا تقسیم کرده است که به ترتیب شامل فصول معنی زیبایی در میان حکما، حس زیبایی در میان حیوانات، زیبایی نخستین: اشخاص، دومین زیبایی: طبیعت، سومین زیبایی: هنر و بالاخره زیبایی آفاقی ست.
در این نوشتار از عناصر پیرامتنی و فرامتنی بر گذشته و صرفا بر زبان متن دورانت تمرکز کرده ایم. چرا که رویکرد ما به این متن مبتنی ست بر رویکرد لکان نسبت زبان تکلم. « لکان برای وجود نفسانی آدمی قائل به سه وجه اساسی ست: حیث خیالی، حیث واقع و ساحت رمز و اشارت» ( موولی، ۱۳۹۱: ۶۷).
در همین ساحت اخیر است که زبان محملی برای بروز آرزومندی آدمی می‌شود. و تحلیل آن، راه را برای شناخت عمیق تر مساله مورد مطالعه هموار می‌کند.
از مطالعه این فصل سه نتیجه حاصل آمده است: در وهله اول آنکه دورانت حوزه زیبایی شناسی را متعلق به علم روانشناسی زیست شناختی یا سایکوبایولوژی می‌داند. ثانیا نگاه دورانت به منشا زیبایی و هنر از چندین جهت به خصوص از منظر خاستگاه جنسی هنر که ریشه در سرکوب رانش زندگی دارد کاملا همسوست با نگاه فروید به همین مقوله. در وهله سوم خواهیم دید که دورانت اساسا تفاوتی بین امر مطبوع و امر زیبا قائل نیست. به عبارت دقیق‌تر زیبایی از منظر او خالی از بهره و سود نیست و به این ترتیب سر ستیز آشکاری دارد با آرای کانت در باب امر زیبا.
الف: آرزوی صریح دورانت:
ویل دورانت در فصل اول مبحث زیبایی شناسی ادعا می‌کند که مسئله زیبایی «مربوط به روانشناسی ست اما روانشناسان آن را به گردن فلسفه نهاده‌اند و هر علمی که از حل مسئله‌ای ناتوان شد چنین می‌کند.» ( دورانت، ۱۳۸۵: ۲۱۷). از این اظهار نظر صریح چنین بر می‌آید که اگرچه زیبایی از منظر مولف به طور جدی به حوزه روانشناسی تعلق دارد اما در عین حال گویا به زعم او این علم نوپا هنوز قادر به حل مسئله زیبایی نیست.
وی در جایی دیگر می‌نویسد: «تا هنگامی که زیست شناسی کاملا به روانشناسی راه نیابد موضوع زیبایی شناسی در جای شایسته خود نخواهد بود.» ( همان). اظهار نظر دوم نیز ما را به حوزه تخصصی مطالعه او در سنین جوانی یعنی زیست شناسی رهنمون می‌شود. به عبارت دیگر به نظر می‌رسد دورانت زیبایی را موضوع مطالعه علم روانشناسیِ زیست شناختی یا psychobiology می‌داند که چندان دور از انتظار هم نیست چرا که علم زیست شناسی پس از انتشار کتاب منشا انواع چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ در کنار فیزیک کوانتوم و اختر شناسی، بر سایر علوم قرن بیستم سیطره پیدا کرده بود تا آنجا که رنان در تاریخ علم کمبریج می‌نویسد: « جنگ جهانی اول یک فاجعه بشری بود در نتیجه آن تغییراتی که در اواخر قرن نوزدهم و نخستین سالهای قرن بیستم در سیاست و اقتصاد آغاز شده بود حدت یافت. یکی از این تغییرات فروپاشی نظام اجتماعی کهن و رشد بینشی مساوات طلبانه‌تر بود. رشته‌هایی از جامعه که این زمان از یکدیگر جدا مانده بودند رفته رفته به هم پیوند یافتند این فرایند که در جامعه علمی از پیش در کار بود در زیست شناسی موجب ادغام تدریجی رشته‌هایی شد که پیش از آن از هم جدا بودند….این به ویژه در دهه ۱۹۳۰ صادق بود.» ( کمبریج،۱۳۹۲: ۶۶۵). بنابراین بیهوده نیست که مولف کتاب لذات فلسفه که از قضا در دهه ۳۰ به نگارش این کتاب همت گماشته تا این اندازه نسبت به مغفول ماندن زیبایی از منظر علم نوپای روانشناسی زیستِ شناختی تاسف بخورد.
اما علی رغم همه این افسوس‌ها، آنچه مسلم است ویل دورانت حداقل ۲۵ قرن مطالعه فلسفی در باب زیبایی را پشت سر دارد. به این ترتیب در همان فصل اول بدون گشودن مباحث کتاب لائوکون، مبحث طبقه بندی هنرها یا سلطه چند قرنی تعیین سلسه مراتب برای انواع هنرها، بدون در نظر گرفتن سیر تطور واژه استاتیک از بومگارتن تا کانت و هگل، هم خود را صرفا بر نقلِ گذرای آرای افلاطون، ارسطو، لسینگ، کانت و شوپنهاور معطوف می‌کند تا پس از ذکر این تاریخچه گذرا به موضوع زیبایی از زاویه مورد علاقه خود بنگرد.
او در آغاز فصل دوم که به زیبایی از منظر حیوانات نگریسته است دیگرباره خواننده را با این اظهار نظر آرزومندانه روبه رو می‌کند که: « شاید اینجا که کاری از دست فیزیک و ریاضیات ساخته نیست. زیست شناسی بتواند گرهی از کار بگشاید». ( دورانت، ۱۳۸۵: ۲۱۹) آنگاه بلافاصله کاملا متاثر از آرای داروین نتیجه می‌گیرد: «پس به سمت حیوانات برویم.»
و درست از همین نقطه است که نشانه‌های مطالعات حتمی او در باب روانکاوی و آرای فروید یکی پس از دیگری سر باز می‌کند. و پیش از همه از منظر روش شناختی.
فروید و دورانت
فروید اگرچه اولین کسی نبود که برای اثبات نظریات خود از هنر و ادبیات وام می‌گرفت. اما اولین کسی بود که آگاهانه راه را برای روانکاوی اطلاقی یا کاربردی هموار می کرد و نیز قطعا اولین کسی بود که از ارتباط دو سویه هنر و روانکاوی دم زد و در مقالات بسیاری همچون هذیان ها و خوابها، نوشتن و رویای روزانه، بیگانه آشنا، داستایوفسکی و پدرکشی در پیشگفتار ترجمه برادران کارامازوف، موسی میکل آنژ، کودکی داوینچی، توتم و تابو و نیز حتی در فصل پنجم تعبیر خواب، در سخنرانی های پنج گفتار در باب روانکاوی و بسیاری دیگر از آثارش بارها و بارها از هنر و ادبیات سخن راند و این عرصه را محملی برای اثبات نظریات خود بر شمرد.
به لحاظ روش شناختی دورانت نیز پی در پی حتی برای شاهد مثال آوردن از دنیای حیوانات ناگاه از زیست شناسی برگذشته به دنیای ادبیات قدم می‌گذارد و به طور مثال برای تحلیل زیبایی از منظر حیوانات از کاراکترهای داستانی امپراطور نثر فرانسه، آناتول فرانس، مدد می‌گیرد. البته که این نباید چندان دور از انتظار باشد. چرا که دورانت در مقدمه کتاب تفسیرهای زندگی، صراحتا اعلام می‌کند: « ادبیات نخستین عشق من بوده است.» این ارجاعات به آناتول فرانس ختم نمی شود بلکه خواننده بارها با نام ادیبانی چون استاندال، گوته، فلوبر و ولتر روبه رو می‌گردد و کمتر با نام فیلسوفانی که به طور ویژه در مورد زیبایی شناسی سخن رانده اند نظیر ارسطو، بومگارتن، لسینگ، کانت، هگل و از این دست.
حال پس از این نگاه گذرا به روش مطالعه او، به آنچه برای خوانش ما در این مقاله اهمیت بیشتر دارد می پردازیم: زبان نگارشی دورانت و انتخاب‌های او. علاقمندیم بدانیم هدف او از انتخاب برخی از نقل قول های ادبی، همنشین کردن آنها در کنار یکدیگر و یا به تعبیر یاکوبسنی، جایگزین کردن برخی مفاهیم با مفاهیم قطعا غایب چه بوده است؟ به عبارت موجزتر او ریشه های زیبایی را در چه مقولات و مفاهیمی جستجو کرده است و در این راه از آرای چه کسانی مدد جسته است ؟
در هر پنج فصل مبحث زیبایی دورانت اگرچه از عواملی چون انگیزه خشونت یا دین یاد می کند اما پیوسته به انگیزه برتر آفرینش یعنی عشق یا غریزه جنسی نقب می زند. از منظر فروید نیز « شور جنسی معنایی وسیع دارد، وسیع‌تر از معنی متعارف این کلمه. همه فعالیت‌های آدمی معلول لیبیدو و از این رو جنسی ست…مکانیسم های دفاعی اورگانیسم سبب می شوند که در مواردی لیبیدو از مسیر متعارف طبیعی انحراف جوید و در مسیر های جامعه پسند بریزد. فرهنگ گرانمایه انسانی، علوم، هنرها، قوانین احتماعی، ادیان،چیزی جز تجلیات غیر متعارف لیبیدو نیستند.» ( فروید، ۱۳۸۸: ۲۸). و اکنون شاهد مثال های دورانت در باب انگیزه های جنسیِ پس و پشت آفرینش زیبایی: « وابستگی زیبایی را به عشق از آنجا می توان شناخت که مظاهر زیبایی در نوع انسان همان اندام هایی ست که در تن او از اندام های ثانویه جنسی به شمار می آیند و در هنگام بلوغ در اثر فعالیت های هورمونی جنسی شکل می گیرند. » ( دورانت، ۱۳۸۵: ۲۲۲).
در بخش حیوانات دورانت از مثال مرغ آلاچیقی که برای جفت گیری به تزئین آشیانه اش می‌پردازد سود میبرد. از دوگومون – که من در جایی دیگر این نقل قول را از ولتر نیز دیده ام – نقل کرده است که مصداق زیبایی از منظر قورباغه نر همان قورباغه ماده است. نیز او پس از مطرح کردن زیبایی مطلوب مردان جوان در میان آتنی‌ها و اسپارتی ها همچنان اعلام می‌کند که زیبایی زن بالاترین مرجع است. در بخش طبیعت نیز، شاید متاثر از فیلسوفان تجربه گرا، اعم تمرکز خود را بر حواس پنجگانه به عنوان ابزاری برای درک زیبایی می‌گذارد و بارها به مفهوم عشق و غریزه جنسی باز می‌گردد. و ضمن این نکته که «عشق مادر زیبایی ست نه فرزند آن عشق تنها مبدا نخستین زیبایی ست.» ( همان: ۲۲۴) این مساله را مطرح می‌کند که عشق همچون خشونت انگیزه پنهان آفرینش است و انسان می‌تواند آن را از شخص به اشیا و ابژه های دیگر نیز تسری دهد: « همچنان که در فرهنگ لغات بسیاری کلمات بجز معنای اصلی حقیقی دارای معانی مجازی ثانوی نیز هستند. هر غریزه ای نیز هم دارای موضوع و مطلوب اصلی ست و هم دارای موضوع فرعی و ثانوی. غریزه مبارزه برای طعام یا جفت به غریزه جنگ تبدیل می‌شود. که جنگ را برای جنگ می‌خواهد. همچنین حساسیت به زیبایی- جزیی از حساسیت به مهر که غریزه جنسی ست- ممکن است از شخص مطلوب به و اشیا وابسته به او برسد. » ( همان.)
دیگر از این نقل قول ها این جمله است که : «موسیقی به عشق و قدرت جنسی وابسته است.» ( همان: ۲۲۵). و «اصل هنر، تقلید سنجیده و مدبرانه ای ست از رنگهایی که طبیعت به هنگام جفت گیری پرندگان را با آن می‌آراید. رقص و آواز و شعر و موسیقی و بسیاری از اشکال حجاری از عشق می شکفد. تنها معماری به نظر مستقل می‌آید برای آنکه سر قدرت آن در جمال نیست بلکه در جلال است.» ( همان: ۲۲۶). دورانت در ادامه همین بخش بر این نظر خود تا آنجا پای می فشارد که نسبت شکوه به زیبایی را نسبت نر به ماده می داند.
فروید اگرچه همواره محتاطانه در باب منشا هنر و زیبایی صحبت کرده است اما همواره این احتمال را در مد نظر داشته و گفته است که : «اگر شخصی که با حقایق درگیر است صاحب استعداد هنری که هنوز برای ما ناشناس است باشد، می‌تواند فانتزی های خود را در عوض تبدیل به پدیده های مرضی به شکل آفریده های هنری در آورد.» (فروید، ۱۳۸۹: ۸۰). به عبارت دیگر هنر نیرویی ست دفاعی در مقابل سرکوب لیبیدو یا شور جنسی. در عین حال او در اواخر عمر از رانش قدرتمند دیگری همچون رانش مرگ نام برد. موولی بر آن است که « تلفیق قوه محرکه مرگ و زندگی حاوی این نکته است که ذات انسان در واقع ماهیتی ست دریغ آمیز. ( موللی، ۱۳۹۱: ۴۴).
شاید « انسان دوستی بر اثر استیلای موقت غریزه جنسی بر غریزه مرگ پدید می آید و برخی دیگر مانند آزار دوستی و سبعت طلبی و جنگجویی از تفوق غریزه مرگ.» ( فروید، ۱۳۸۹: ۳۳). و باز احتمالا این به نوبه خود عامل به وجود آورنده destrudo، یا پرخاشگری و خشونت است. و به این ترتیب سرکوب آن محملی می شود به طور مثال برای تجلی اعمال ورزشی یا ورزش همانا زبان والایش یافته رانش پرخاشگری ست.
حال بنگرید به این اظهار نظرهای دورانت: « بومیان استرالیا هنگام جنگ و عشقبازی بدن خود را با نقش و نگار می آرایند.» چنان که می بینیم در این نقل قول تاکید دورانت بر دو رانش مرگ و زندگی به خوبی آشکار می گردد. حال اشاره او به ارتباط بین ورزش و زیبایی در نزد یونانیان :« ستایش آتنی ها و اسپارتی ها در مرد جوانی بود که هم زیبا باشد و هم دلاور بدین گونه هنر یونانی ستایش مرد یونانی و انعکاس آن در میدان ورزش بود. » ( همان: ۲۲۳). بخش تاثیر پذیری از روانکاوی فرویدی را با چند مثال دیگر از همین دست ادامه می دهم. او به نقل از سانتایانا می آورد : «زیبایی لذتی ست که وجود خارجی یافته» ( همان: ۲۲۲). نیز تاکید می کنم بر گزینش این نقل قول از استاندال که « زیبایی وعده لذت است.» ( همان.)
حال در این بخش از مطالبم به واژه لذت در عنوان «لذات فلسفه» اشاره می کنم که اگرچه انتخاب شخص دورانت نبوده است اما با توجه به محتوای کتاب و احتمالا به دلیل تکرار واژه لذت درآن ناشر را برآن داشته است که نام دوم را مناسب تر از نام نخستین یعنی «کاخ های فلسفه» بداند. قطعا انتخاب این کلمه چیزی جز انعکاس امیال مکنون و نامکنون نویسنده نیست.
دورانت در بخش دیگری از همین نوشتار بار دیگر به انگاره شور جنسی باز میگردد اما این بار تا اندازه زیادی شاید همچون فروید متاثر از نگاه نیچه است. کافی ست مقاله «فروید و نوشتار» ژک دریدا را به یاد بیاوریم که دریدا در این مقاله به تقدم مفهوم میل در فلسفه نیچه و شوپنهاور بر روانکاوی فرویدی اشاره می‌کند. هرچند که اشاره دورانت در این قطعه بیشتر به رای نیچه در مورد تقسیم بندی هنر به دو گونه هنر دیونوزیسی و هنر آپولونی نزدیک است. آنجا که بدون اشاره مستقیم به او هنرمندان را به دو قسمت تقسیم می کند: « این پیوند در برخی هنرمندان به شکل آمیزش سریع علایق جنسی و هنر با هم و تکامل آن در می آید و از آن نوابغ نوع رمانتیک به وجود می آیند… و در آن قدرت خیال بر عقل فائق است و هنر و علایق جنسی از یک منبع واحد به شدت فوران می کند…اما هنرمندان دیگری هم هستند که در وجودشان بر طغیان شهوات سدی بسته آن را به مجرای خلق و ابداع انداخته اند…نوابغ کلاسیک زاده این تعالی بزرگ اند. » ( همان: ۲۳۰). همانطور که می بینید در این بخش هم با تقسیم بندی نیچه ای در باب هنرمندان روبه رو هستیم و هم با نگاه فروید در باب والایش یا دفاع در برابر سرکوب لیبیدو و آنگاه هموار شدن راه برای آفرینش هنری. دورانت در همین بخش اشاره می کند که میکل آنژ بتهون و ناپلئون از آن روی برترند که هر دو نبوغ را به هم آمیخته اند و «خود را تا حد انسان برتر بالا برده اند.» و ضمن نقل قول از نیچه که: « نبوغ انسان زالوی اوست.» بلافاصله اضافه می‌کند: « عشق نیز چنین است. » ( همان).
البته دورانت در مرحله نهایی نوشتار خود از دین نیز به عنوان انگیزه دیگری برای آفرینش هنری سخن به میان می‌آورد و در این راستا از ستون‌های معماری در هنر یونان، البته همچنان با تمرکز بر قدرت زنانه عشق، ساختن گور برای مردگان در مصر و سرچشمه های آیین دیونوزیسی درام یونانی نام می برد. اما او همچنان تاکید می‌کند که «هنر حتی در خدمت دین نیز نشان داد که با عشق سر و سری دارد. عناصر غیر دینی موزون و پیکرهای لطیف در مقدس ترین و دینی ترین نقاشی‌ها ی عهد هنر رنسانس خود را سر زده جا زدند. مریم به صورت ونوس چاق درآمد. و حضرت یحیی به شکل آدونیس خوش اندام و بدن لخت سباستیان مقدس سرمشق نقاشان گردید. پس از آنکه رنسانس از رم به ونیز رفت عنصر غیر دینی غالب آمد و عشق بر مستوری چیره شد. » ( همان: ۲۲۹).
شنا در خلاف جهت رودخانه‌ی کانت
می دانیم که دورانت پس از آشنایی با اسپینوزا بود که مسیر زندگی اش را تغییر داد و یکسر به مطالعه فلسفه همت گماشت. نام اسپینوزا و نقل قولی که دورانت از او می آورد خود فتح باب خوبی خواهد بود برای مراجعه به هدف سوم این نوشتار.
« به قول اسپینوزا آنچه می‌خواهیم برای خوبی آن نیست بلکه برای آن خوب است که آن را می‌خواهیم. » ( همان: ۲۲۲). اگرچه من خود به شخصه تعبیری لکانی از این جمله اسپینوزا دارم که به تعبیر کرامت موولی دال بر ذات فقدانی آدمی ست. اما نمی‌توانم از نظر دور بدارم که گزینش این نقل قول از سوی دورانت از اغراض فایده باوانه تاویل او تهی باشد. چرا که درست در ادامه همین بخش است که نشانه‌های ستیز آشکار او با آرای کانت درباره زیبایی سر باز می‌کنند.
لازم به یاداوری است که دورانت در کتاب دیگرش با نام تاریخ فلسفه که فصل مفصلی را به آرای کانت تخصیص داده است ضمن مطرح کردن مشروح نقد عقل محض، و نقد عملی از کنار نقد سوم یا نقد قوه داوری به راحتی و با کمترین توضیحات بر گذشته. می دانیم که تا پیش از کانت امر مطبوع و امر زیبا هر دو یکی بودند؛ به طور مثال یونانی ها واژه کالون را داشته اند یا در فرهنگ اسلامی واژه حسن را که مفاهیم خیر، زیبایی و مطبوع در آن مندرج بوده است. در واقع این کانت است که بین این دو مفهوم و نیز مفهوم سومی چون امر والا قایل به تفاوت و تمایز می‌شود. از طرف دیگر این هموست که بر تفاوت بین زیبایی طبیعی و زیبایی هنری تمرکز می کند. از نظر او امر زیبا غایتمندی بدون غایت خاص است. فارغ از بهره و سود و فاقد علقه است، همگانی ست و بر اساس حس مشترک. در حالی که امر مطبوع ،فردی ست در خدمت غایت و دارای علقه ست. حال با نگاهی به آرای دورانت در می یابیم که آنچه او در مبحث زیبایی مطرح کرده است گاه مطالبی ست در مورد امر مطبوع و نه امر زیبا و گاه معیار او برای زیبایی سراسر متکی ست بر مفید بودن.
او در بخش زیبایی اشخاص برای ارائه حکمش از هنر مفید یا زیبایی سودمند بهره می‌گیرد و اشاره می کند که « آنچه موضوع نیازمندی اساسی طبیعی ما باشد امکان زیبا بودن را دارد.» ( همان: ۲۲۲). و به طور مثال با نقل به مضمون از نیچه شیرینی را از آن رو مطبوع می داند که برای انسان انرژی زا و مفید است. یا اشاره می کند که از نظر مردی که از گرسنگی نزدیک به هلاک است یک ظرف طعام ممکن است به همان اندازه زیبا باشد یک زن سی ساله در نزد یک دانشجوی سیر و مرفه.» ( همان). او در همین بخش ادعا می‌کند که « هرچه مقوی و محرک بدن باشد از زیبایی بهره ای دارد. زیبایی نور و موسیقی و رقص و لمس ملایم به همین علت است. زشتی مایه کاهش نشاط و سو هضم و ناراحتی اعصاب است. » ( همان: ۲۲۲).

نتیجه
در این مختصر سه نتیجه حاصل شد.
۱. از منظر دورانت مطالعه زیبایی‌شناسی حوزه تخصصی روانشناسی یا به طور دقیق‌تر روانشناسی زیست شناختی ست.
۲. او از غریزه جنسی به عنوان مهم‌ترین انگیزه آفرینش زیبایی نام می‌برد و در موارد بسیاری از جمله همین نکته، متاثر از آرا و روش فروید است.
۳. او بین امر مطبوع و امر زیبا هیچ تفاوتی قائل نیست و سودمندی را یکی از عوامل زیبایی می پندارد و به این ترتیب نظراتش سخت در تقابل با آرای کانت قرار می‌گیرد.

گزیده فهرست منابع :
ا.رنان، کالین (۱۳۹۲)، تاریخ علم کمبریج، حسن افشار، تهران: مرکز.
ایستوپ، آنتونی (۱۳۸۲)، ناخودآگاه، شیوا رویگریان، تهران: نشر مرکز.
دورانت، ویل( ۱۳۸۵)، لذات فلسفه، عباس زریاب خوئی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
دورانت، ویل( ۱۳۷۷) تفسیرهای زندگی،ابراهیم مشعری، تهران: نیلوفر.
شریعت کاشانی، علی(۱۳۹۳)، روانکاوی و ادبیات و هنر از فروید تا ژاک دریدا، تهران: چاپ و نشر نظر.
فروید، زیگموند ( ۱۳۸۵)، توتم و تابو، ایرج پورباقر، تهران: آسیا.
فروید، زیگموند( ۱۳۸۸)،روش تعبیر رویا، محمد حجازی، تهران: جامی.
فروید، زیگموند(۱۳۸۹)، پنج گفتار در باب روانکاوی، حسن صفوی، تهران: جامی.
کورنر، اشتفان(۱۳۸۹)، فلسفه کانت، عزت الله فولادوند، تهران: خوارزمی.
موللی، کرامت(۱۳۹۱)، مبانی روانکاوی فروید- لکان، تهران: نشر نی.

۲ دیدگاه

پاسخ دهید