داستان «نشانه»

این داستان در سال ۱۳۸۸ در جشنواره کشوری قصص رتبه نخست را کسب کرد

و به سال ۱۳۹۱ در مجله نوشتا شماره ۲۱ تحت نام «شناسنامه» منتشر شد.

 

نشانه

 

کمرش را سفت سفت بغل کرده بودم. همانطور ایستاده بود و به شیشه مزون مادام نگاه می‌کرد و دستهای قشنگش را می‌کشید روی موهام. بعد حس کردم که سرش را آورد پایین تا مرا ببوسد، اما این کار را نکرد. در عوض پاپیون کمربند پیراهنم را باز کرد و دوباره بست. همان وقت بود که مادام آمد دم در مزون و  من هم دستهایم را از دور کمر او باز کردم و کنار رفتم.

خاله مارا رفت داخل و نشست روی صندلی مخملی اتاق بٌرش که یک ذره لق هم بود. مادام هم کج کجی و دست به کمر رفت توی همان اتاق، نشست پشت میز و شروع کرد به تا کردن پارچه‌ها و کاغذهای اندازه‌ را هم گذاشت توی تای پارچه ها. نشستم لای در. صندلی خاله مارا روبه رویم بود. یک ماه بود ندیده بودمش. یعنی درست و حسابی ندیده بودم. نگذاشته بودند ببینمش. شب قبل خوابش را دیده بودم که توی قایق نشسته بود و یک کلاه آفتابی سفید و آبی سرش بود و می خندید و برای من که توی ساحل شن بازی می‌کردم دست تکان می داد . توی خواب هم همینطور خوشگل بود.

قوطی دگمه‌ها را ریختم توی سینی و گشتم دنبال دگمه‌ ی قرمز خودم که شبیه اردک بود.

خاله مارا خیلی یواش گفت: « اومدم  خداحافظی.»

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم اگر مادام یک ذره مهربان تر بود، من اینقدر بدبخت نمی شدم و خاله راست راستکی نمی رفت. به مادام نگاه کردم. یک سیگار سبز، از قوطی اش برداشت و کبریت زد : «پاس خودتو آلا خون والا خون می کنی ها؟نمی مونی تا وضع این باچه مالوم شه؟ » و بعدش هم افتاد به سرفه. خاله مارا بلند شد و از پارچ یک لیوان آب ریخت و داد دست مادام. سرفه  مادام  بند نمی آمد. دکتر گفته نباید سیگار بکشد اما او اصلا انگار نه انگار.

خاله مارا گفت: «آخرش خودتونو می‌کشین.»

مادام هم گفت : « به تو چه؟ واقتی بمیرام تو اینجا نیستی بشنوی ماردم  می‌گان مادامو مارا دق‌مرگ کارد.»

  • ماما!
  • یه جوری  بر وبر مانو تاماشا نکن که انگار هیچواقت اینجا نابودی. اون پارچه‌ی حاج خانومو از کنار داستت بده من. داست بجنبون.»

زیر چشمی دیدم که خاله مارا بلند شد و رفت پارچه زر زری را برداشت و دو لا پهن کرد روی میز. مادام سیگارش را انداخت توی لیوان آب. آب مور مورش شد گفت جیز. مادام اندازه ها را خواند. خاله مارا نشست همان‌جا. هیچی نگفت.

او به هزار تا دلیل بهترین خاله ی دنیاست؛ صورت صاف و قشنگش حتی یک دانه جوش هم ندارد. موهایش همانطور از اصل رنگ عسل است. انگشتهایش آن‌قدر بلند و خوشگلند که به درد این می خورد، بگذاریشان دو طرف شامپو اًوه و خیلی قشنگ، مثل توی تلویزیون بگویی: « اًوه در دستان تو.»

مادام الگوی آستین را گذاشت روی تای پارچه و گفت : «حالا کوجا می‌خواین برین؟»

بازی اصلا با مزه نبود اما همینطوری دگمه های درشت مانتویی را جدا کرده بودم و گذاشته بودم دور هم. شده بود، عین گل. خاله مارا جواب نداد. فقط خندید. من که آنهمه بچه بودم، می فهمیدم خاله دوست ندارد جواب بدهد. اما مادام حتما نفمید که دوباره پرسید : «تابریز؟ اصفهان ؟ یا شاید هم راه کاج کنی بری ماشهد، ها؟»

من بلند گفتم : «خاله! قبل این که بری؛ بیام ببینم،گوشواره هامو تو آرایشگاه جا گذاشتم یا نه؟

  • چرا که نه خوشگلم؟

به مادام نگاه کردم. هیچ چیز نگفت . یک ماه بود که اجازه نداشتم، بروم خانه خاله مارا اما آن روز فرق می‌کرد. خاله داشت می رفت و می دانستم که مادام آنقدرها هم  بی رحم نیست که باز هم اجازه ندهد. راستش مادام خیلی هم آدم بدی نیست. من بی خودی بعضی وقتها اذیتش می‌کنم.  بعضی روزها که زیاد کارتون تماشا می کنم، یعنی بیشتر شنبه ها که کزت و جودی آبوت و زنان کوچک را هی پشت هم می دهد و من ناچارم صدایش را تا آخر بالا بیاورم و کیف کنم صدای مادام در می آید یا وقتهایی که کلم پلو داریم و من خوب غذا نمی‌خورم یا هرچی … بعد از این جور کارهای بد دلم می خواهد کارهای سخت، سخت بکنم. مثلا اگر بگویند: « برو خرده پارچه ها را از روی زمین بردار؛ بریزتوی سطل.» من بر می دارم، همه خرده ها را جمع می‌کنم؛ جارو می کشم ؛ سطل را خالی می‌کنم؛ زباله را می‌برم می‌گذارم کنار تیر برق؛ صندلی ها را مرتب، به فاصله یک کاشی می‌چینم کنار دیوار، سر قلابی رخت آویزها را به یک طرف مرتب می‌کنم؛ پارچه ی مخمل کف اتاق پرو را که همیشه خدا خاکی ست بر می‌دارم، می برم توی ظرف شویی؛ مایع دستشویی اوه می ریزم رویش و تا زورم می رسد چنگ می زنم … با دستهای کفی ام عرق پیشانی ام را پاک می کنم و خسته کوفته فکر می کنم که مادام چقدر سختگیر است و من چقدر باید صبرکنم، تا مثل کزت یک آقای ژان والژانی بیاید و مرا با خودش ببرد. راستش حتی یک روز فکر کردم که واقعا ژان والژان را دیده‌ام. همان روز بود که من و خاله مارا با ماری و رزا رفته بودیم مرداب، قایق سواری.

ماری و رزا  دو قلو اند ولی برخلاف دو قلوهایی که قبلا دیده اید اینها خیلی پیرند و نباید بهشان زیاد شیرینی تعارف کرد. خاله مارا می‌گوید: « با اینکه خیلی خوشگلند، اما مریضند و ما باید حواسمان باشد؛ توی قهو ه شان شکر نریزیم.» بله دیگر، ما رفته بودیم لب دریا و به یکی از آقاها گفته بودیم ما را ببرد توی مرداب. هوا خیلی سرد بود  و ما حسابی خودمان را با شال گردن هامان، بسته بندی کرده بودیم. وقتی برگشتیم بدجوری دماغمان قرمز شده بود. منتها یک جوری بود که کلا انگار اصلا دماغ نداشتیم.

خوب یادم هست که ماری می ترسید  از قایقی که آنهمه تکان تکان می خورد و این ور, آن ور، می شد پیاده شود برای همین  آقاهه دستش را گرفت. خاله مارا اما، آرام پایش را گذاشت لبه قایق و از بس پاهای خوشگلش بلند است؛ یک قدم کوچولو برداشت و فوری جلیقه نجاتش را هم در آورد  و داد دست آن آقا. من با دستکش دماغم را گرم می کردم که دوباره به وجود بیاید. خاله گفت: «بهتر است برویم و توی خانه او یک قهوه حسابی بخوریم و گرم شویم.» این شد که  همگی رفتیم سوپری آقا مراد یک عالم شکلات و کالباس و ماست موسیر وپسته خریدیم و آقا مراد باز یکی از آن جوکهای بی مزه اش را تعریف کرد و همه خندیدیم و بعدش یکی از آن آب نبات چوبی های گرد وگنده را که رنگارنگند و مثل چشم آدم کارتونی های گیج می مانند، مجانی داد به من. می دانست آب نبات گیج دوست دارم. اصلا به نظر من هیچ بچه ای توی دنیا نیست که آب نبات گیج دوست نداشته باشد. بعد خاله ها اجازه دادند که من پلاستیک وسایل را بیاورم. یعنی چاره ای نداشتند آنقدر زر زدم تا بالاخره گذاشتند. این طوری دیگر یک جوراهایی مطمئن بودم که همین الان است سر و کله آقای ژان والژان پیدا شود و ساک را از دستم بگیرد. خاله مارا وسط راه می رفت یک دستش را انداخته بود، دور بازوی رزا و یکی را هم دور بازوی ماری و شق و رق راه می رفت ویک کمربند خوشگل هم دور پالتو اش بسته بود. گاهی بر می گشت اخم می کرد و می گفت: « بسه دیگه بذار من بیارمشون.»  و من هم، که داشتم خیلی کیف می کردم، نچ می کردم و ساک را یک جوری می گرفتم بالا، که یعنی انگار نه انگار دستم دارد از جا در می رود. بعد خاله بر می گشت و یک چیزی به ماری یا رزا  می گفت و هر سه می زدند زیر خنده. همین موقع ها بود که یکهو، یکی آمد گفت : «سلام خانوم کوچولو! » منظورش من بودم چون خانوم کوچولوی دیگری آن اطراف نبود. .سرم را آوردم بالا و دیدم چه می بینی! یارو خود خود ژان والژان است گیرم یک کم پیرتر.

ساک را از دستم گرفت و من هم گذاشتم برایم بیاورد .خاله یک آن برگشت. گمانم او هم از دیدن آقای ژان والژان یکه خورد. گفت:« شما چرا ؟»و آمد ساک را از دست آقاهه بگیرد که آن آقا هم ساک را برد عقب و گفت: «باعث افتخارمه خانوم.»

با خودم گفتم چقدر قشنگ! خوب است همه آقاها اینطوری حرف بزنند! آدم کیف می‌کند. اصلا خوب نیست، مثل آقا مراد  از آن جوک های بی مزه برای خانومها تعریف کنند. فکر کنم خاله مارا هم همینطوری فکر کرد که رفت کنار . رزا هم حتما خوشش آمد و در گوش ماری همین را گفت. رزا گفت:«آقای عمید، شما هم بیاین منزل مارا ، قراره یه قهوه داغ بخوریم. تو این هوا می چسبه. »

این شد که فهمیدم جز من، همه این آقا را می شناسند. راه که افتادیم خاله مارا گفت: اگر بخواهم، می توانم بروم پیش مادام. گفتم: « نه.» همانطور که دستش روی شانه ام بود و به آقای عمید که کنار رزا راه می رفت نگاه می کرد، گفت اگر می خواهم می توانم بروم هر چقدر دلم می‌خواهد توی مغازه اسباب بازی فروشی خاله لیلا بمانم، چون خاله لیلا خیلی خصوصی به خاله مارا گفته است که حسابی دلش برایم تنگ شده. گفتم : «نه.» و تندی دویدم سمت آقاهه و دستش را گرفتم . وای چه دست گرم وگنده و خش خش داری داشت! آدم کیف می کرد.

وقتی رسیدیم طبقه ی دوم، آقا ساک را به من داد و گفت اگر دلم بخواهد می توانم بروم منزل او یک چیزی هدیه بگیرم که مخصوص دخترهای خوب است.

و اینجوری شد که من فهمیدم در روبه روی واحد خاله مارا ، در خانه ی آقای عمید است. رفتیم تو و دیدم چه می بینی دختر! هر چقدر خانه  خاله پر از آینه بود و خانه مادام پر از پارچه، خانه آن آقا پر از کتاب بود. گفت آنجا کنار شومینه روی صندلی بنشینم تا ببیند چه برایم دارد. بعد رفت همانطور شق ورق جلوی کتابخانه اش ایستاد و نگاه کرد. گفتم: « تنهایی زندگی می کنین؟ یعنی می خوام بگم بچه ای، چیزی ندارین؟»

که دیدم، نه! این بابا مثل این که اصلا، اهل حرف زدنی چیزی نیست. و بهتر بود پیش خاله می ماندم و برای آن خاله های دیگر قهوه  بی شکر درست می کردم . بعدش هم می توانستم فنجانها را بگیرم جلوی صورتم تا بخارش به صورتم بخورد و حسابی کیف کنم. باز هم که حرف نزد، یک کم به پاها و یک ذره هم به موهای خاکستری اش نگاه کردم. یکهو برگشت و گفت: « اینهم کتاب شما.» و یک کتاب قدیمی برداشت و گرفت طرفم. کتابه بوی خوبی می داد ولی ورق که زدم دیدم هیچ عکسی مکسی ندارد. بعد فکر کردم  قیافه ام حالت خوبی ندارد وبهتر است بگویم :«وای چه قشنگ! » و ذوق کنم.

او خندید و پرسید می توانم بخوانم یا نه؟ فکر نکنم سوالش خیلی مودبانه بود. یعنی آن موقع اینطور فکر کردم. ولی مجبور بودم راستش را بگویم.گفتم: «راستش هنوز مدرسه نرفته ام، اما هر چه باشد چند ماه دیگر می روم واین خودش خوب است. قراراست برایم شورا بگذارند…»

او گفت اگر شکلات بخواهم می توانم یکی از روی میز بردارم. من هم مثل خانومها نشستم عقب خواستم یک پایم را بیندازم روی آن یکی پا که دیدم پاهایم به زمین نمی رسد وتازه بدتر از آن دستم هم به شکلاتها نمی رسد . این شد که یک کم آمدم جلوتر. پاهایم را انداختم روی هم. خرده نخی را که به جوراب شلواری سفیدم چسبیده بود برداشتم و جوری که او فکر نکند شکلات نخورده ام ، یکی برداشتم و گفتم: « مرسی.» اما بازش نکردم.

بعد او دستهایش را مالید به هم و گفت من می توانم بعضی بعد از ظهرها بروم پیشش تا او برایم کتاب بخواند. گفتم: «باعث افتخارم است آقا.»

و فکر کنم ، جای درستی هم گفتم.چون خیلی خوشش آمد و سوتی چیزی هم زد. بعد نشست رو به رویم روی مبل و پاهایش را انداخت روی هم و آن چیزی را که بعدها فهمیدم بهش می گویند پیپ  از کنار دستش برداشت و پر کرد و گفت: « حالا بگو ببینم این قضیه شورا چیه؟»

من هم همه حقیقت های زندگی ام را بهش گفتم برایش تعریف کردم که خاله مارا خاله من نیست. گفت:« عجب!» گفتم ولی خیلی می‌آیم پیش خاله مارا چون تنهاست. اما  اگر او هم خیلی تنهاست می توانم هر وقت می آیم، یک سری هم به او بزنم که نیم ساعتی بشینیم و گپ بزنیم و او هم از تنهایی در بیاید.

بالاخره خندید. حالا از چه ؟ خدا می داند. چقدر هم خوشگل و مهربان شد! همان وقت بود که گفتم : «عمو ژان خوبه؟»

گفت : «چی؟»

گفتم عمو ژان .این که اسمش را بگذارم عمو ژان خوب است ؟ خوشش می آید؟ این بار بلند تر خندید و گفت عالی‌ست. ولی تعجب می کند اگر به من اجازه دهند به دیدن یک مرد غریبه بیاید. اصلا توی باغ نبود.خندیدم و پرسیدم انگار شما مال این محل نیستید اینجا همه با من  فامیلند. من هیچ بابا یا مامان یا خاله یا عموی واقعی ای ندارم. چند سال پیش توی یک شب کریسمس من را توی یک جعبه ی کلوچه، کنار پای رقصنده‌ها ، پیدا کردند وچون شب کریسمس بود هیچ کی دلش نیامد مرا اذیت کند. این است که مادام می گوید خیلی خوب بزرگ شده ام و همه دوستم دارند. الان پیش مادام زندگی می‌کنم و می توانم اگر بخواهم فامیل های تازه هم پیدا کنم چون من یک نشانه ام و جایم روی زمین امن است.

فکر کنم او یک کم غصه اش شده بود  که پرسید : «یعنی چه؟»

گفتم خاله مارا می گوید من یک نشانه از طرف خدا هستم و هیچ کس نمی تواند مرا اذیت کند. این است که جایم امن است.

بعدش یادم نیست دیگر به هم چه گفتیم. من خداحافظی کردم و رفتم خانه خاله مارا.خیلی حیف شده بود همه قهو ه شان را خورده بودند رزا داشت برای خاله، فال می‌گرفت. انگار توی فنجانش دردسر افتاده بود. آن وقت بود که یاد دردسر شورا افتادم و یادم آمد که قضیه شورا را  برای عمو ژان تعریف نکرده ام.

حالا خاله مارا داشت مرا می برد که گوشواره هایم را پیدا کنم. راستش گوشواره ها توی جیب پیراهنم بودند،پرسیدم: «خاله!

  • جانم؟
  • مادام پولتو داد؟
  • نه
  • چرا؟
  • لازم نیست تو خودتو  قاطی کارهای بزرگترها کنی.
  • باید می داد تو یک عالم روی لباس عروس خاله به اون  زشتی منجوق دوخته بودی. خودم دیدم.
  • اینطوری حرف نزن جونم .عیبه.
  • زشت نیست؟خب هست دیگه، با اون دماغ گنده اش! حالاچرا پولو نداد؟
  • خب حتما یادش رفته .
  • نه یادش نرفته خودم با دو تا چشمهای خودم دیدم که اون خاله ی …حالا هرچی… پول لباسو آورد. صد هزار تومن بود. فکرشو بکن تو می تونستی با یک ذره اش برای خودت یک شونه سر نو بخری. موهای تو اینقدر قشنگند! اینقدر قشنگند، که باید خوشگل ترین شونه های دنیا رو بهشون بزنی. چرا همه اینقدر بد شدند؟ تو کار بدی کردی ؟
  • نه.
  • چند روز پیش دیدم ماری و رزا رفتند آرایشگاه طوبا. دیگه پیش تو نمی یان؟
  • نه.
  • چرا؟

خاله بدجوری دستم را می‌کشید و تند تند می‌رفت. مجبور بودم تقریبا دنبالش بدوم. فکر کردم حرفم را نشنیده برای همین دو باره پرسیدم: «چرا اون خاله پول لباسو آورد ولی پول آرایشگاهو نیاورد؟»

که یک دفعه خاله مارا همان جا روی پل ایستاد. پشتش درست به کشتی میرزا کوچک خان بود. باد می‌آمد. سرد بود. دو تا دستش را گذاشت روی شانه های من و گفت: «دوست ندارم این‌طوری حرف بزنی. می تونی بیای از صندلی ها بالا بری و بپری پایین. می تونی همه ماتیک های آرایشگاه رو برداری و روی آینه، نقاشی کنی…»

حتی گفت می توانم هر چقدر خواستم توی خانه آتش بسوزانم و منجوق ها را بردارم و دور خانه مورچه ها را تزیین کنم که خوشحال شوند. می توانم موقع شیرینی پختن به هر چه دلم خواست ناخنک بزنم، اما نمی تونم راجع به این چیزها حرف بزنم. هر حرفی برای هر دهنی خوشگل نیست. بعد هم گفت که آدمها قدرت انتخاب دارند.

فکر کنم این قدرت انتخاب را از عمو ژان یاد گرفته بود. چون یک روز که من پیش عمو ژان بودم و مشقهای آ ی با کلاهم را نشانش می دادم. یکهو عمو برگشت گفت:« می دونی اگه فکرشو بکنی می بینی خیلی هم بد نیست که تو بابا و مامان واقعی نداری.»

خندیدم:« اووووو شما هنوز به این چیزها فکر می‌کنید؟ من که هیچ غصه نمی‌خورم . خاله لیلا -یک خاله ای هست که اسباب بازی فروشی دارد و بچه اش هم نمی شود- یک روز به مادام می‌گفت که مطمئنه، اگه من به مدرسه برم، پیش یچه ها خجالت میکشم که بابا و مامان ندارم. اما مادام گفت که به من یاد داده  واسه حرف های صد تا یک غاز مردم ، تره هم خرد نکنم.»راستش را بگویم خیلی نفهمیدم یعنی چه. ولی می دانم که حق با مادام است و من این طوری ام.»

عمو دستی به موهایم کشید و گفت: « این که آدم قدرت انتخاب داشته باشه تا خاله ها و عموهاشو خودش انتخاب کنه خیلی هم بد نیست.» بعد خندید که: « اگه خوب نگاه کنی، می بینی، همه این شانسو ندارن.»

عجب شکل و ترکیب قشنگی داشت؛ این قدرت انتخاب! ولی یک ساعت بعد، وسط قصه خواندن عمو، حواسم رفت یک جای دیگرو یکهو گفتم :« اما این که می گید خیلی هم آسون نیست ها.»

عمو راست به من نگاه کرد. گفتم:« قدرت انتخاب رو می گم دردسر بزرگیه. مثلا من به این کوچیکی، یک ماه دیگه شورا دارم و فکر می کنم این شورا هرچی هست  اصلا عادلانه نیست.»

  • تو آخرش نگفتی قصه این شورا چیه کوچولو.
  • خودم هم خیلی خوب نمی دونم. اما مادام می‌گه یک سری از آدم بزرگها میان و منو می نشونند یک جایی و یک کم سوال می‌پرسند. ولی فکر نکنم یک کم بپرسند چون آدم بزرگها معمولا خیلی سوال می پرسند و بیشتر هم، سوالهای سخت می پرسند. خاله مارا می گه این کار برای اینه که بتونن برام شناسنامه بگیرن و بفرستنم مدرسه.

عمو خیلی تعجب کرد. آمد درست رو به روی من، روی زمین نشست : «مگه تو هنوز شناسنامه نداری کوچولو ؟ »

گمانم باز غصه اش شده بود. اصلا نمی دانم، این عمو چرا از این چیزهای بی اهمیت اینقدر غصه اش می‌شد. گفتم : «خیلی مهم نیست و لازم نیست او خودش را ناراحت این چیزها کند. فقط چیزی که هست؛ من باید تا یک ماه دیگر، خیلی فکر کنم، ببینم، چی بیشتر دوست دارم. بعد شناسنامه می گیرم بعدترش می روم مدرسه.

  • آخه می دونین؟من خیلی از روزه کله گنجشکی، کیف می کنم . دوست دارم بعد از اذان ظهر بدوم، برم مغازه آقا مراد و یک آب نبات گیج بگیرم. بعد هم غروب که شد یک جوری بهانه جور کنم، برم مغازه  خاله لیلا و یک عالم شله زرد و نون پنیرو چایی شیرین بخورم. آخ من می میرم برای شله زرد. درست اندازه کیک‌های شب کریسمس خاله مارا خوشمزه است.
  • وتو باید فکر کنی و بگی کدوم رو بیشتر دوست داری؟شله زرد رو یا کیکهای کریسمس رو؟ خب این که خیلی سخته نشونه کوچولوی من.

عمو وقتی بالاخره دستش را از یک طرف صورتم برداشت بلند شد رفت توی آشپزخانه تا یک کم آب پرتقال برای جفتمان درست کند. من هم دنبالش رفتم و نشستم پشت میز آشپزخانه و به چهار خانه های پیراهن آلبالویی اش، نگاه کردم. گفتم : «واسه همین میگم که قدرت انتخاب خیلی هم آسون نیست.»

عمو پشتش به من بود و داشت پرتقال قاچ می‌کرد. اولش هیچی نگفت اما بعد که داشتیم با آخرین صدایی که می توانستیم از دهنمان دربیاوریم، آب پرتقال را هورت می کشیدیم گفت: «باشه .حق با توست. سخته. ولی اگه فکر کنی فوق العاده هست.»

می دانستم که قدرت انتخاب را می‌گوید. ولی من دیگر حواسم کاملا به آب پرتقالم بود آن روز هم من برنده شدم و زودتر از عمو تمامش کردم.

 

آن روز روی پل به خاله مارا نگفتم که خوب می دانم او این چیز، قدرت انتخاب قشنگ را از کی یاد گرفته. تازه این را هم نگفتم که دیگر حوصله ندارم خانه مورچه ها را تزیین کنم چون کار مسخره ایست و بدتر جلوی راهشان را می گیرد و بیچاره ها مجبورند یک عالمه راه بروند و منجوق ها را دور بزنند تا برسند به خانه هایشان . معلوم است که  این کار اصلا خوشحالشان نمی کند. تازه با ماتیک روی آینه الف ب  نوشتن خیلی احمقانه است آن هم وقتی او باید کلی پول بالای ماتیک ها بدهد. حتی این را هم نگفتم که یک ذره قد کشیده ام و بیشتر دوست دارم بنشینم یک جا و عمو برایم کتاب بخواند و  من ازش بپرسم مثلا فوق العاده یعنی چه؟ واو بگوید : «خب… فوق العاده ….؟ خب… دقیقا یعنی تو.» و بعدش با هم کلی بخندیم. اینها را نگفتم فقط خیلی یواش گفتم: «من  دیگه بزرگ شده‌م، خاله مارا.»

این را که گفتم، خاله خیلی یواش دستهایش را از روی شانه ام برداشت. یک جوری نگاهم کرد که  خیلی طولانی بود و فکر کنم وقتی دیگر بوق کشتی درآمد، تازه یادش افتاد، باید برویم. این بار دستم را نگرفت. من بودم که دنبالش دویدم و  دستم را دراز کردم و بردم لای انگشتهای خوشگلش و مشت کردم. خب آنقدرها هم بزرگ نشده بودم که او فکر می کرد.

رفتیم سوپری آقامراد . فکر کنم ،آقا مراد سرمایی، چیزی خورده بود. چون حوصله نداشت  جواب سلام خاله را بدهد. خاله پرسید : «بسته قهوه چنده؟»

  • مثل همیشه .پنج هزار تومن.

بعد خاله پرسید : طناب برای بستن جعبه داری؟

آقا مراد طناب را گذاشت روی ترازو. خاله گفت: « یک آب نبات گیج هم بده به بچه.»

بعد آقا مراد وقتی داشت حساب می کرد، قهوه را هم گذاشت کنار طناب اما خاله گفت که آن را نمی خواهد و سه تا قهوه ی فوری دویست تومنی، برداشت. من نزدیک بود از غصه دق کنم .یا مثل مادام جیغ بزنم یا مثل ماری کف دستم را بگذارم روی دهنم یا مثل خاله لیلا لبم را گاز بگیرم یا هرچی. چون همه عالم و آدم می دانند که خاله مارای من، توی عمرش یک بار هم به قهوه فوری لب نزده.

اما چون بالاخره نفهمیدم باید دستم را بگذارم روی دهانم یا جیغ بزنم همانطور نگاهش کردم که مطمئن شوم این واقعا همان خاله ماراست. اصلا محل نداد. وهفتصد و پنجاه تومن، گذاشت روی ترازو. و آمدیم بیرون. بعضی ها هم این طوری اند.

یک روز من وعمو داشتیم با هم شعر حفظ می کردیم با قاشق می زدیم، لب لیوانهامان و می خواندیم که یکهو، در خانه عمو باز شد و یک آقای گنده آمد تو. عمو از جایش بلند شد.  آن آقا اصلا مرا ندید. آمد کیفش را انداخت روی کتابهای روی میز و کلید و تلفنش را هم همانجا پرت کرد.

عمو گفت: «سلام.»

آقاهه گفت: «زهرا باهام حرف زده بابا. »

اینحا بود که من فهمیدم این آقا پسر آن یکی آقاست.

عمو گفت: «بشین علی.»

اما آقاهه ننشست. دور زد. پشت کرد به ما. یک کم  به کتابهای کنار شومینه نگاه کرد و بعد با لگد همه را پخش کرد وسط اتاق.  دویدم بغل عمو.

  • پس نتیجه این همه کتاب خوندن این شد ها؟ شیخ سمعان شدی آخر عمری پیر مرد؟

عمو توی گوشم گفت بهتر است بروم توی اتاق خوابش و از پنجره به دریا نگاه کنم. اصلا نمی فهمیدم چرا باید توی اون اوضاع به دریا نگاه کنم.

آن آقا هم با اینکه برگشت و قشنگ مرا دید اما اصلا نپرسید اسمت چیه. یا کی هستی یا هرچی… یا اهل محل ما بود  و می دانست که من یک نشانه هستم یا حواسش خیلی پرت شیخ نمی دانم چی بود.

عمو مرا برد توی اتاقش و در را بست. من  هم از آنجایی که خوب بزرگ شده ام، دستهایم را گذاشتم روی دو تا گوشم تا حرفهایشان را نشنوم. اما آنها آنقدر بلند، بلند حرف می زدند که نمی توانستم واقعا دختر خوبی باشم. به فنجان قهوه برعکس عمو ژان  کنار تخت نگاه کردم و توی دلم گفتم : «ای مادر مقدس که در آسمانی وحتی شنیده‌ام که ضامن یک آهو شده ای یک کاری کن توی فال عمو، دردسر نیفتاده باشد.»

حالا دیگر ما به خانه خاله مارا رسیده بودیم. با اینکه اصلا دوست نداشتم، اما به خاله کمک کردم با طناب جعبه ها را ببندیم. و اصلا هم حرف اضافه نزدم.بعد که خسته شدیم رفتیم توی اتاق خواب خالی. روی موکت نشستیم و قهوه فوری خوردیم. من گفتم می توانم همراهش بروم و مراقبش باشم. اما او جوری روی موهام دست کشید که فهمیدم حتی همان یک ذره حرف هم حرف اضافه بوده است. همانطور برای خودش نشست و بدون صدا توی زانوهایش اشک ریخت.

آنقدر گریه کرد تا عمو ژان با یک ساک آمد و دم در اتاق ایستاد. ما بدون اینکه حرف بزنیم برای عمو هم قهوه درست کردیم. تا اینکه من بالاخره گفتم عمو ژان! فکر می کنم تو می خوای با خاله مارا عروسی کنی.

عمو خندید. بعد خاله هم خندید بعد همینطوری الکی هر سه نفر خندیدیم و من هم گوشواره ها را از جیبم در آوردم وگفتم: « همه ش کلک بود بچه ها.»

و آنها باز هم خندیدند و حسابی مرا فشار دادند. بعد که قهو ه مان را خوردیم عمو ژان گفت می توانم دختر او و خاله مارا باشم و با آن‌ها به جاهای خیلی دور بروم اما خاله به عمو ژان گفت که به اندازه کافی همه چیز را به هم ریخته ایم این دیگر مادام را واقعا خواهد کشت. تازه باید دید نتیجه شورا چه می‌شود.

بعد آنها رفتند. واقعا رفتند. با اسباب و اثاثیه اشان. اما هیچ کس برایشان دست تکان نداد. آنها رفتند. با ماشین رفتند. ولی آنقدر دور رفتند که من هنوز فکر می کنم شاید اشتباه دیده ام و آنها با کشتی رفته اند که آنهمه دور شده اند.

هوا  خیلی سرد است اما نه برای مادام که حتی در برف هم پنجره اش را باز میگذارد.   پس چرا دستهای مادام که پاپیونم را می‌بندد  اینهمه می لرزند. دلم می خواهد بهش بگویم  با اینکه یک کم پیر است. با اینکه پول خاله مارا را نداده اما بعضی وقتها هم  خاله خوبی بوده و همیشه بهترین خوراکی‌ها را برایم پخته و بهترین لباسها را برایم دوخته. سه سال است، من آخرین ستاره درخت کریسمس مادام را می گذارم واجازه دارم خودم قبل از همه سیمش را به پریز برق وصل کنم. هر بچه ای آرزوی این را دارد و من می فهمم که این همه اش از مهربانی مادام است.

این است که بغلش می‌کنم و می بوسمش. او از این کارها خوشش نمی آید. اما من مجبورم ببوسمش یعنی واقعا چاره‌ای ندارم. خاله لیلا هم آمده با یک عروسک بزرگ که لباس چین چینی دارد. هم می‌خندد و هم حرف می زند. از خودم می پرسم گریه هم می‌کند؟ مادام دستهایم را از دور کمرش باز می کند و می زند پشتم، که بروم پیش خاله و بعدش همه با هم برویم شورا. خاله لیلا می‌گوید دیر شده و من باید عجله کنم.

احمقانه است. فکرش را بکن. بدون خاله مارا داریم از روی پل می‌گذریم. کشتی آمده و لنگر انداخته. سرم را از پشت خاله لیلا می‌آورم بیرون و همینطوری طولانی و بی خودی و الکی بهش نگاه می‌کنم که نمی‌دانم چرا تار شده و نمی‌دانم چرا درست نمی‌توانم ببینمش. هیچ چیز برای هیچ کشتی‌ای توی دنیا مهم نیست. آنها نمی دانند و اگر هم بدانند به روی خودشان نمی آورند که ما بچه‌ها اصلا از وجودشان توی دنیا خوشحال نیستیم.

 

 

 

آبان یک هزاروسیصد وهشتاد وهشت

لاهیجان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید