داستان «سوسکها» از مجموعه داستان «برای پیرهنت می میرند»

سوسکها

– هر سه تاشون دروغ می گفتن، هم معلم نقاشی، هم معلم مدرسه، هم معلم زبانش.گیلدا فوق العاده بود.
زن هنوز نگاهش به دو تا شاخک بلند و قهوه ای سوسک بود که از زیر سرپایی قرمزش که نقش چیزی شبیه پروانه یا شاپرک رویش بود، بیرون زده بود و تکان تکان می خورد.اشکان خط کش تی اش را کمی پایین تر آورد و آرام با نوک مداد، خطی افقی و کم رنگ کشید.زن گفت: «گوش نمی دی. نه؟»
مرد سرش را بالا آورد .نگاهی به زن سراپا سیاه پوش انداخت. گفت: «حق با توئه.» بعد چشمهایش را ریز کرد روی نقشه وخط کش را جای دیگری میزان کرد.
زن گفت: «صداشونو می شنوی؟»
مرد شنید یا نه، به هر حال سری تکان داد که: « بله.» زن داد زد:«یه دقه اون لامصب رو بذار کنار.»
مرد با تمام زورش خطی پر رنگ کشید و سعی کرد تا می‌تواند به خودش مسلط باشد.سرش را بلند کرد : «چی شده هما؟»
زن سرپایی اش را از روی سوسک برداشت چند قدم آن ور تر روی یکی از دو صندلی راحتی نشست ولی مشت‌هایش را روی دامنش باز نکرد.
– حالت خوبه؟
– صداشونو می شنوی؟
مرد گوش تیز کرد وصدای راه رفتن را از طلیقه بالا شنید. زن بالایی سی وپنج سالی داشت.بیوه بود یا اصلا شوهر نکرده بود کسی نمی دانست.اهل این شهر نبود. موهایش را روشن رنگ می کرد، ناخن‌هایش را بلند می کرد، اما لاکی، چیزی نمی زد. تنها زندگی کردنش به کنار، چیز خاص دیگری نداشت که به خاطرش توی چشم باشد. رفتارش باعث تفریح مردها ی همسایه نبود . طوری هم نبود که باعث عصبانیت ز‌نها باشد.خودش را وارد مکالمه‌ی همسایه ها نمی کرد. داوطلب انجام کاری نمی شد. در مورد گیلدا هم همین‌طور بود . او به هما نگفته بود که لازم است بچه زبان انگلیسی یاد بگیرد.خود هما بود که یک روز از خواب بلند شد و سر میز صبحانه، وقتی داشت خرده نان های جلوی گیلدا را جمع می کرد به شوهرش گفت: «گیلدا رو بفرستیم پیش خانوم بالایی کلاس زبان.»
حال هما خوب نبود. بغض توی گلویش بالا وپایین می رفت و کاملا عصبی به نظر می رسید. مرد گفت: «هما جان! به مردم که نمی شه گفت تو خونه شون راه نرن. می شه؟»
هما بلند شد. همان‌طور با ابروهایی گره کرده و لب‌هایی که هر لحظه ممکن بود کج وکوله شود و چشمهایی که منتظر تلنگر کوچکی بود تا پر از اشک شود رفت پشت میز مرد و جلوی پنجره . با یک دست پرده‌ی توری را کنار زد وآرام گفت: «این همه مرد تو این کوچه است هیچ‌کی حواسش نیست،این بالا چه خبره.این همه زن ودختر و خانواده تو این خیابونه .کسی حالیش نیست. .باز ور داشته این مرده رو …
– شاید برادرشه.
– تو واقعا نمی فهمی یا خودتو زدی به خریت؟ یعنی تو نمی دونی مرده کیوان دوستداره ؟ همسایه ته کوچه ای؟
– اون که تهرانه. اینجا نیست اصلا. چرا تهمت می زنی آخه؟
– چون تو نمی دونی یعنی اصلا به مخیله ات هم خطور نمی کنه که آدم می تونه ماشینش رو روشن کنه از تهران پاشه بیاد لاهیجان.
– به خاطر یه زن؟
– به خاطر هر چی.
– طرف خله اگه همچین کاری می کنه. ولش کن.
مرد خندید اما زن نخندید . زن پرده را ول کرد و همانجا زل زد به پشت گردن خم شده ی مرد . اشکان گفت:«چرا نمی ری یه استراحتی بکنی؟ فردا شیفت شبی.نیستی؟»
– گندش بزنن.
صدای قدمها تند وتند تر شد انگار دوتایی داشتند می دویدند. زن گوشه ی لبش را به لبخندی کج کرد و راه افتاد از اتاق برود بیرون. مرد که سرش را بالا آورد و شانه های افتاده ی زن را و موهای هفت وهشت شده ی پشت گردنش را دید آرام گفت: «می خوای بیشتر حرف بزنیم؟»
زن برگشت: «دلم واسه بچه‌م تنگ شده.»این را گفت ودیگر جلوی اشکهایش را نگرفت.
مرد دست هایش را در هم گره کرد: «چه کار می تونستیم بکنیم هما؟»
صدای زن بلند شد.بدنش می لرزید: «خیلی کارها.خیلی چیزها.همه اش گفتیم نمی شه کاریش کرد. همینطوری نشستیم وگذاشتیم بچه م از دستمون بره.»
– کاری ازمون بر نمی اومد. تو خودت پرستارش بودی. بهترین دکترهای شهر بالا سرش بودن.
– یارو جلو چشم من دستشو خرت خرت می خاروند می گفت متاسفم.متاسفم. اون اگه دکتر بود خودشو معالجه می کرد. اون یکی که اصلا دکتر اطفال نبود. فسیل یادش نبود اصلا گیلدا رو خودش دنیا آورده .
– خب من همه‌ی آشناها رو جمع کرده بودم. بیماریش یه بیماری نادر بود ….
– حتی اسم مریضیش هم نفهمیدند. بچه ام از خواب بلند شد تب کرد. سه روز بعد مرد. خدایا!
این را گفت ودوباره نشست .شاخک‌های سوسک هنوز می جنبید.زنده بود.«یادته ؟»
اشکان یادش نمی آمد آخرین بار کی چشم‌های هما تا این حد گشاد شده بودند.نگاهش را دزدید و به پروانه های روی دمپایی های زن زل زد..
– هما جان!
– یادته اون روز چه جوری به گیلدا می خندیدی؟اون موقع فقط شیش سالش بود.
– معلوم هست چی می‌گی ؟
– من داشتم دگمه‌ی همین پیرهن چهارخونه ی کوفتی تو رو می دوختم که یهو صدای دویدن گیلدا رو، رو پله ها شنیدیم. تو داشتی قفل در هال رو درست می کردی یادت نیست؟یادت نمی آد بچه چطور هراسون پرید تو بغلت وزنیکه هم بی خیال ، شیلنگ می نداخت و از پله ها می اومد پایین و غش غش می خندید؟
– تو حالت خوب نیست هما.
– گیلدا همه اش شیش سالش بود باید هم می ترسید.زنه عقلش نمی رسید؟یا از بد جنسیش بود؟در جعبه کبریت رو وا می کنه سوسک رو می ذاره رو کتابش که بگه سوسک میشه کک روچ،موک روچ…. چه میدونم.
زن صورتش را پشت دست‌هایش پنهان کرده بود و با ناله می گفت: «بلوز صورتیش تنش بود .دست‌های کوچولوش رو دور تو گره کرده بود وبا پاهاش محکم می کوبید رو زمین. صدای بچه ام در نمی اومد .تمام تنش می لرزید.»
– هما؟
– زنیکه‌ی جن…!
– عیبه هما.
اشکان بلند شد و آمد روی آن یکی صندلی نشست ودستش را گذاشت روی مچ دست هما : «قصدی که نداشت .»
– اون روز هم همینو گفتی. بچه داشت می لرزید وتو هی می خواستی دستشو از دور کمرت باز کنی.هر هر می خندیدی و دستش‌و پس می زدی که برگرده از این هیولای دیوونه معذرت بخواد.
قطره اشک درشتی از روی چانه‌ی زن سر خورد سمت گردنش.مرد آرام گفت: «خب.تو هم خندیدی.»
زن سرش را بلند کرد.دست مرد را پس زد و لحظه ای با چشم‌های باز و سختش به شوهر خیره شد و بعد دوید از اتاق بیرون.
سوسک دیگری آرام از کنار پایه صندلی آمد بیرون . آرام از کنار پای مرد گذشت و از پایه میز جلوی مبل رفت بالا. اشکان به مجله‌ روی میز نگاه کرد و با خودش فکر کرد باید مجله را بردارد و بکوبد روی سر سوسک. اما پشیمان شد.سرش را تکیه داد به پشتی صندلی وپاهایش را از هم باز کرد.سوسک لک ولک روی شیشه ی میز می رفت و می رفت؛ بعد از لای یکی از صفحه های تا شده مجله رفت تو.
مرد مجله را باز کرد: سوسکها در تمام دنیا، خصوصاً مناطق گرمسیر انتشار داشته و گرما دوست می‌باشند و در طول روز پشت رادیاتورها، لوله‌های آب‌گرم، نقاط تاریک مثل مجاری فاضلاب، توده‌های زباله، زیر قفسه‌ها و کشوها و دستشویی و حمام یافت میشوند. این حشره در شب فعال است و روی کف اطاقها و جاهای مختلف دنبال غذا می‌گردد. سوسکها همه چیزخوار و پرخوار هستند و به برگرداندن بخشی از غذای خود که کمی هضم شده و همچنین دفع مدفوع روی غذا و یا هرچیز دیگر عادت دارند. فرم بدن سوسک به گونه‌ای است که میتواند از شکافهای باریک عبور کند. سوسکهایی که وارد اماکن انسانی شده و از نظر بهداشتی اهمیت دارند شامل سوسکهای آلمانی، آمریکایی، استرالیایی، شرقی و …. میباشند. سوسکهای آلمانی بیشترین پراکندگی را در دنیا داشته و حدود ۲-۱ سانتی‌متر طول دارند. این سوسکها به رنگ زرد مایل به قهوه‌ای بوده و قدرت پرواز دارند و سریعتر از گونه‌های دیگر تکثیر یافته و زیاد می‌شوند. سوسکهای آمریکایی طول بیشتری داشته و دارای رنگ قهوه‌ای روشن بوده و می‌توانند پرواز کنند. سوسکها تخم‌های خود را داخل کپسولهایی می‌گذارند که تقریباً شبیه لوبیا قرمز است. بعضی گونه‌ها مثل سوسک آلمانی کپسول تخم را تا چند هفته همراه خود حمل می‌کنند تا تخم برای باز شدن آماده شود. بعضی دیگر تخمها را مستقیماً داخل شکافها می‌گذارند. در موقع باز شدن تخم، سوسک جوان کاملاً سفیدرنگ و بدون بال است و تعداد نوزادان داخل کپسول در گونه‌های مختلف بین ۴۸-۱۴ عدد گزارش شده است که با چند بار پوست اندازی به یک سوسک بالغ تبدیل می‌شوند. سوسکها معمولاً تمایل به نزدیک شدن و گاز گرفتن انسان ندارند. ولی در مورد نوزادان و افراد ناتوان و ضعیف مواردی از گازگرفتگی سوسکها دیده می‌شود. که گاهی موجب زخمهای سطحی و عفونی می‌شوند. سوسکها ناقل عوامل بیماریزای مختلف مانند ویروسها، باکتریها، تخم انگلها و غیره می‌باشند. عوامل بیماریزایی را که تاکنون توانسته‌اند از بدن سوسکها جدا کنند شامل ویروسهای فلج اطفال،‌ دو نوع قارچ بیماریزا، عامل بیماری تب زرد، وبا، دیفتری، کزاز، سل، ژیاردیا و انواع اسهال خونی و ….. می‌باشند. گاهی نیز مواد مترشحه از بدن سوسک مانند مدفوع، استفراغ و اصولاً خود سوسکها برای بعضی افراد ایجاد حساسیت می‌نمایند. لازم به یادآوری است که وجود سوسکها بخصوص وقتی به تعداد زیاد باشند برای بسیاری از اشخاص واکنشهای روانی ایجاد می‌کند.مراقب باشید.
مرد مجله را بست و راه افتاد سمت اتاق خواب. شب شده بود .زن چراغ‌ها را خاموش کرده بود .پرده ها را کشیده بود ولی حجم تنش توی تخت معلوم بود. صدای قدم‌های کسی هم از بالا نمی آمد. راه نمی رفتند. دراز کشیده بودند. آرام و بی دغدغه. مرد کنار زن روی تخت نشست.
– گیلدا واقعا از سوسک می ترسید؟
– آره.
– پس چرا کاری نکردیم که نترسه؟این خونه پر سوسکه هما. پس بچه چطور می خوابید؟
زن حرفی نزد.
– می خوام بگم ما چرا نرفتیم دنبال سمی، چیزی؟
زن چیزی نگفت. مرد سعی کرد شانه‌ی زن را سمت خودش برگرداند. حالا دیگر صدای او هم می لرزید.صدای ریزش آب می آمد. کسی آن بالا حمام بود. بعد دوباره صدای جیغ زن از بالا آمد و پاها انگار شروع به دویدن کردند.
هما برگشت سمت اشکان وتوی تاریکی به صورتش نگاه کرد:« اون‌وقتها اینجا سوسک نبود.»
– نبود؟
– نه.
زن دستی روی موهایش کشید وگفت:«اون زنه هم با بدبختی یه سوسک پیدا کرده بود بندازه به جون گیلدا.»
– چرا این کار رو کرد؟
– می خواست با آخرین متد آموزشی ، انگلیسی یادش بده.
– می تونست عکسش رو بکشه. یا همینطوری بهش بگه.
– خواسته بود یک کاری کنه که بچه هیچ‌وقت یادش نره.می گفت گیلدا همه چی زود از یادش می ره.
– گیلدا فراموش‌کار نبود.بود؟
– – نه نبود.من هم نیستم.
این را که گفت برای لحظه ای توی تاریکی چشم‌های زن درخشید.کمی تردید کرد وبعد ناگهان بلند شد نشست.دست مرد را گرفت وگفت: «بیا!»
زن قفل اتاق بچه را باز کرد وکلید برق را زد.اتاق روشن شد.و هر دو رفتند تو.زن پس از ماهها مثل یک بچه هیجان زده به نظر می رسید.دست مرد را گرفت و محکم فشرد .بعد او را کشاند سمت کمد لباسها .دوباره نگاهش کرد.این بار تردید نکرد در کمد را باز کرد.سوسکی از بالای سرش پرید بیرون و روی لامپ نشست. زن چراغ مطالعه را از روی میز برداشت و روشن کرد. کمد خالی بود.گفت:« نگاه کن!»روی سقف کمد سوسکها به سیاهی می زدند .چند تا سوسک به خاطر نور پریدند بیرون .زن چراغ را دورتر نگه داشت. ولی به راحتی می شد توری نازکی را که روی سقف کمد کار گذاشته شده بود، دید. روی توری هزارها سوسک وول می خوردند.
مرد وحشت کرده بود.زن شاد می خندید وبه سقف اشاره می کرد: «یه سوراخ بزرگ رو سقفه. یه ساله دارم روش کار می کنم.می بینی؟سوسکها بالاخره راهشونو به اون بالا پیدا کردن.»
مرد خندید.زن هم خندید. مرد بلند،بلند خندید.زن هم همین‌طور.حالا صدای دویدنهای روی سقف؛ برای هما مثل صدای شاد یک جشن تولد بود.زن روی زمین نشست.مرد هم همین‌طور.زن آرام تر خندید و به مرد نگاه کرد. حالا دیگر مرد نمی خندید. می ترسید.
۱/۱/۱۳۸۸….. بازنویسی زمستان ۱۳۹۱

۱ دیدگاه

پاسخ دهید