داستان «ذرت کاری» اثر شروود اندرسن

داستان های دیگر این نویسنده را می توانید در مجموعه داستان «چراغ های بی فروغ » که به سال ۱۳۹۴ توسط نشر نگاه منتشر شده است بخوانید.

 

ذرت کاری

نویسنده: شروود اندرسن

مترجم : رضا ستوده، ناتاشا محرم زاده

 

کشاورزهایی که برای خرید و فروش به شهر ما می‌آیند بخشی از زندگی شهری هستند. شنبه روز بزرگی ست. بچه ها اغلب به دبیرستان شهر می‌آیند.  هچ هاچنسون[۱] هم، اگرچه مزرعه اش دور و بر سه مایلی دورتر از شهر قرار دارد، شنبه ها به شهر می‌آید. مزرعه هچ کوچک است اما همه می‌دانند که یکی از بهترین مزرعه‌های کل منطقه ماست که بهتر از همه نگهداری شده و بهتر از همه رویش کار شده است. هچ پیرمردی است ریزنقش و قوی بنیه. مزرعه اش در  سکراچ گراول رود[۲] قرار دارد. جایی که پر است از  مزارعی که به آن‌ها خوب رسیدگی نشده.

محل زندگی هچ جلب نظر می‌کند. خانه چوبی کوچک او همیشه رنگ شده است. درخت‌های باغ میوه‌اش که تنه‌هایشان تا نیمه پر از لیموست به سفیدی می‌زنند و انبار علوفه اش همیشه در دست تعمیر است و مزارعش همیشه تر و تمیز به نظر می‌رسند.

هچ تقریبا هفتاد ساله است. او یک کم دیر به فکر زندگی کردن افتاد. پدرش که صاحب همین مزرعه بود با زخم‌های عمیق از جنگ داخلی به خانه برگشت؛ طوری‌که هرچند مدت زیادی بعد از جنگ زنده ماند اما خیلی نمی‌توانست کار کند. هچ که تک پسر خانواده بود در خانه ماند وکار کرد تا این‌که پدرش از دنیا رفت. بعد وقتی تقریبا پنجاه سال داشت، با یک معلم مدرسه چهل ساله ازدواج کرد و آن‌ها  صاحب یک پسر شدند. معلم مدرسه مثل هچ، ریزنقش بود بعد از ازدواج هردو به کار روی زمین چسبیدند. آن‌ها چنان برای کار در مزرعه مناسب به نظر می‌رسیدند که بعضی مردم در لباس‌هایی که می‌پوشند این‌طور به نظر می‌رسند.  من به چیزی در مورد افرادی که ازدواج موفقی داشته اند پی برده ام. آن‌ها به تدریج بیشتر و بیشتر به هم شبیه می‌شوند. آن‌ها حتی زندگی میکنند  تا شبیه هم بشوند.

تنها پسر آنها ویل[۳] هاچنسون، ریزجثه، اما به طرز چشم‌گیری قوی بود. او به دبیرستان شهر ما آمد و تیم بیس بال شهر را راه انداخت. همیشه سرحال و قبراق، زیرک و باهوش و محبوب ترین در بین همه ما بود. یکی از کارهای این پسر جوان کشیدن طرح‌های کوچک و با مزه بود. استعداد داشت. او طرح هایی از ماهی، خوک و گاو می‌کشید که شبیه آدم‌هایی بودند که  می‌شناختی. من پیش از آن هرگز نمی‌دانستم که آدم‌ها می‌توانند تا این اندازه به گاو،خوک،اسب و یا ماهی شبیه باشند.

وقتی ویل درسش را در دبیرستان شهر تمام کرد،  به شیکاگو رفت جایی‌که پسر خاله مادرش زندگی می‌کرد و آ‌‌ن‌جا دانشجوی یک انستیتوی هنری شد. جوان دیگری از همشهری‌های ما هم در شیکاگو بود. او در واقع دو سال قبل از ویل به آنجا رفته بود. اسمش هال ویمن[۴]بود و آن‌موقع دانشجوی دانشگاه شیکاگو بود. بعد از فارغ التحصیلی به خانه برگشت و رئیس دبیرستان ما شد. هال و ویل هاچنسن تا آن موقع دوستان نزدیکی نبودند. هال چند سالی از ویل بزرگ‌تر بود، با این حال آن‌ها در شیکاگو اغلب باهم بودند و با هم به دیدن نمایش می‌رفتند و همان‌طور که هال بعدها به من گفت گپ وگفت‌های طولانی‌ای هم با هم داشتند. من از طریق هال فهمیدم که ویل در شیکاگو هم به سرعت محبوب دیگران شد درست مثل دوران پسربچگی اش در اینجا. خوش قیافه بود و به همین خاطر دختر های مدرسه هنر دوستش داشتند و صراحت لهجه ای که در او بود او را پیش همه جوان های  دور و برش محبوب می‌کرد.

هال به من گفت که ویل تقریبا هر شب به چندتا مهمانی می‌رفت و همان موقع بود که برای پول در آوردن شروع کرد به فروختن طرح‌های کوچک و جالبش. طرح‌هایش توی آگهی‌های تبلیغاتی استفاده می‌شدند و او از این راه درآمد خوبی به هم زد جوری که حتی شروع کرد به پول فرستادن برای خانه. خلاصه هال بعد از بازگشتش اغلب اوقات برای دیدن پدر و مادر ویل به خانه هچنسون ها می رفت.  بعد از ظهرها یا غروب‌های تابستان پیاده یا با ماشین آنجا می‌رفت و با آن‌ها می نشست. موضوع گفتگو همیشه ویل بود.

هال می‌گفت وابستگی پدر و مادر ویل به تنها پسرشان آزار دهنده بود.چقدر زیاد در باره او حرف می زدند و در مورد آینده اش خیالبافی می‌کردند. آن‌ها از آن نوع آدم‌هایی نبودند که زیاد با مردم شهر یا همسایه‌ها نشست و برخاست داشته باشند. از آن نوع آدم‌هایی بودند که مدام در حال کار هستند. از صبح خیلی زود گرفته تا دیروقت غروب و حتی شب‌های مهتابی. بعد از اینکه پیرزن کوچولو شام را حاضر می‌کرد اغلب دوتایی می رفتند بیرون توی مزرعه و دوباره کار می‌کردند.

تا این‌جای کار هچ به هفتاد سالگی نزدیک می‌شد و زنش  هم ده سالی از او کوچکتر بود. هال می‌گفت هر وقت به دیدنشان در مزرعه می رفت آن‌ها کار را رها می‌کردند و می‌آمدند و با او می‌نشستند. ممکن بود در یکی از مزرعه ها با هم مشغول کار کردن باشند، ولی وقتی هال را در جاده می دیدند دوان دوان در حالی که نامه ای از ویل در دست داشتند سمت هال می آمدند ویل هر هفته نامه می نوشت.

پیر زن کوچولو پشت سر پدر می دوید.

«آقای ویمن ما یه نامه دیگه داریم، آقای ویمن! »

هچ این جمله را فریاد می‌زد و بعد از آن همسرش که کاملا از نفس افتاده بود. همان جمله را می‌گفت : «آقای ویمن،  ما یه نامه داریم .»

نامه فورا بیرون می‌آمد و بلند خوانده می‌شد. هال می‌گفت که نامه ها  همیشه دلچسب بودند. ویل آن‌ها را با طرح های کوچکی منقوش می‌کرد. آن‌ها نقاشی های خنده دار از مردمی بودند که یا ویل آن دیده بودشان یا با آنها معاشرت داشت. رودخانه ای از ماشین در خیابان میشیگان در شیکاگو، پلیسی که در محل عبور عابر پیاده ایستاده بود و تند نویس‌های جوانی که با عجله به اداره هایشان می رفتند. از این دو مرد و زن پیر هیچ‌کدام هرگز در شهر نبودند و نسبت به شهر مشتاق وکنجکاو بودند. آنها می‌خواستند هال همه جزییات کوچکی را که  از زندگی پسرشان در شهر به یاد می‌آورد بازگو کند. ویل همیشه مصرانه از والدینش می‌خواست که برای یک بازدید کوچک هم که شده به شهر بروند، این‌دو ساعت‌ها درباره این موضوع صحبت می‌کردند. هچ می گفت :« البته که نمی‌تونیم بریم،  چطور می‌تونیم؟». هچ  از وقتی که فقط یک پسربچه ای بود توی همین مزرعه کوچک زندگی کرده بود. زمانی‌که خیلی جوان بود پدرش ناتوان شده بود و بنابراین او مجبور بود به کارها رسیدگی کند . «اگه بخوای یه مزرعه رو اداره کنی کار پر مشقتیه. باید مدام با علف‌های هرز بجنگی، از حیوونهای مزرعه مراقبت کنی. هچ گفت : «تازه کی شیر گاوها رو می دوشه؟»

انگار این فکر که کسی غیر از او یا زنش به یکی از گاوهای مزرعه هچنسون حتی دست بزند رنجش می‌داد. هال گفت که هچ نمی‌خواهد تا وقتی زنده است هیچ کسی زمینش را شخم بزند، به ذرت‌هایش و یا  به امور طویله برسد. حسش در مورد مزرعه اش اینطوری بود. هال گفت این چیزی ست که آدم نمی‌تواند توضیحش بدهد.

به نظرم هال این زوج پیر را خوب درک می‌کرد.

هال کمی بعد از نیمه شب یک شب بهاری به خانه ام آمد و خبر را گفت. ما در شهرمان یک تلگرافچی شیفت شب در ایستگاه راه آهن داریم و  هال هم یک خط تلگراف گرفته بود.  تلگراف در واقع برای هچ هچنسون بود اما تلگرافچی آن را برای هال آورده بود. ویل هچنسون مرده بود. کشته شده بود. بعدها معلوم شد که او به همراه چند نفر از دوستانش در مهمانی ای بودند، احتمالا مشروب هم خورده بودند. به هر صورت ماشین آنها تصادف کرده بود و ویل هچنسون کشته شده بود. تلگرافچی از هال خواسته بود که  برود و پیغام را به هچ و همسرش برساند و هال هم از من خواست که همراهی اش کنم .

پیشنهاد کردم که با ماشین من برویم ولی هال قبول نکرد و گفت پیاده برویم. واضح بود که هال دلش می‌خواست زمان رساندن پیغام را به تعویق بیندازد. بنابراین ما پیاده رفتیم. اوایل بهار بود و من لحظه لحظه این پیاده‌روی در سکوت را به یاد دارم. برگ‌های تازه سبز شده درخت‌ها، جوی های کوچکی که از آنها عبور کردیم و آبی که زیر نور مهتاب، زنده به نظر می‌رسید. بدون هیچ حرفی، بیزار از ادامه دادن راه، فس فس می‌کردیم.

بالاخره به آنجا رسیدیم. هال رفت سمت در اصلی خانه و من در جاده ماندم. صدای پارس سگی را از دوردست شنیدم. شنیدم که جایی دورتر در خانه‌ای، بچه ای گریه می‌کرد. فکر می‌کنم وقتی هال به در خانه رسید ده دقیقه ای همان‌جا ایستاد. از در زدن نفرت داشت. بالاخره در زد. صدای ضربه مشت او بر در به نظرم وحشتناک بود مثل صدای‌ شلیک تفنگ. هچ پیر در را باز کرد و من شنیدم که هال خبر را به او گفت. می‌دانم که چه اتفاقی افتاده بود. هال در تمام طول راه از شهر تا  آنجا  سعی کرده بود به کلمات تسکین دهنده‌ای فکر کند که باید به زوج پیر می‌گفت. اما وقتی موقع عمل رسید، نتوانست. همه چیز را یکدفعه بیرون ریخت، درست توی صورت هچ  پیر!

همه اش همین بود. هچ پیر یک کلمه هم بر زبان نیاورد. در باز شد،  او آ‌ن‌جا زیر نور ماه با لباس سفید مسخره ای که پوشیده بود ایستاد . هال خبر را به او داد و در با صدایی دوباره بسته شد و هال همانجا تنها رها شد.

او برای مدتی آن‌جا ایستاد بعد به سمت جاده پیش من آمد؛ گفت: «خب»ومن هم گفتم: «خب» ما در جاده ایستادیم نگاه می‌کردیم و گوش می‌دادیم؛ هیچ صدایی از خانه نمی آمد. وبعد- احتمالا  ده دقیقه یا نیم ساعت –  ما ساکت آنجا ایستادیم، گوش دادیم و چشم گرداندیم بدون این‌که بدانیم چه باید بکنیم. نمی‌توانستیم برویم. هال زیر گوشم گفت :«گمونم ساکتن و دارن سعی می‌کنن باور کنن» منظورش را خوب متوجه شدم. آن دو انسان پیر  همیشه در قاب زندگی به  پسرشان ویل فکر کرده بودند و نه هرگز در چهارچوب مرگ.

ما آن‌جا چشم می‌گرداندیم و گوش می‌دادیم و بعد ناگهان پس از مدتی طولانی، هال زد به بازوی من و آرام گفت.: «نگاه کن!» دو شبح سفید پوش از خانه به طرف انبار علوفه می‌رفتند. می‌دانید؟ از قرار معلوم  هچ پیر تمام آن روز را در حال شخم زدن بوده است. او کار شخم زدن و صاف کردن زمین نزدیک انبار را تمام کرده بود.

دو شبح به داخل انبار رفتند و خیلی زود برگشتند بیرون. رفتند سر زمین و هال و من هم دولا دولا از حیاط مزرعه به انبار رفتیم  و جایی را پیدا کردیم تا بدون آنکه دیده شویم، ببینیم چه اتفاقی می‌افتد.

باور کردنی نبود. پیر مرد دستگاه کاشت غله را از انبار آورده بود و همسرش هم یک کیسه بذر ذرت و حالا ، آن‌جا زیر نور مهتاب بعد از این‌که خبر را گرفته بودند داشتند ذرت می‌کاشتند. این چیزی بود که مو به تن آدم سیخ می‌کرد.  مثل داستان ارواح بود. آن‌ها هر دو لباس خوابشان را پوشیده بودند. بذرهای هر ردیف را که می‌کاشتند و تمام می‌شد به ما که در سایه انبار ایستاده بودیم کاملا نزدیک می‌شدند و آنگاه در انتهای هر ردیف، نزدیک حصار، کنار هم چهار زانو می‌نشستند و برای مدتی ساکت می‌ماندند. همه چیز در سکوت ادامه داشت. این اولین بار در سراسر زندگی ام بود که چنین چیزی را درک می‌کردم. من اصلا اطمینان ندارم که بتوانم آنچه را که آن شب فهمیدم و حس کردم روی کاغذ بیاورم منظورم آن رابطه ای ست که بعضی از آدم‌ها با زمین  برقرار میکنند، نوعی فریاد خاموش از اعماق زمین، از این دو انسان سالخورده که ذرت در زمین می‌کاشتند . انگار آ‌نها مرگ را در زمین خاک می‌کردند که شاید زندگی دوباره بتواند از آن بروید شاید چیزی شبیه این.

آن‌ها باید چیزی هم از زمین پرسیده باشند. اما چه سود؟ نمی شود ارتباط آن‌ها را با  زندگیشان در مزرعه  و زندگی از دست رفته پسرشان، در قالب کلمات توضیح داد. تنها چیزی که می‌دانم این است که هال و من تا زمانی که می‌توانستیم آنجا ماندیم و بعد بیرون خزیدیم و به شهر برگشتیم ولی هچ هچنسون و همسرش آن شب باید به آن‌چه در پی‌اش بودند رسیده باشند. چون هال به من گفت که وقتی صبح روز بعد به دیدن هچنسون‌ها رفته بود تا ترتیب آوردن پسر مرده شان را به خانه بدهند، هردوی آن‌ها در کمال تعجب او، ساکت بودند و هال می‌دید که برخودشان مسلط‌اند . به نظر هال چیزی وجود داشت که آن‌ها هنوز ازدست نداده بودند هال گفت: « اون‌ها هنوز مزرعه‌شونو و نامه های ویل رو واسه خوندن، دارن».

[۱] Hatch Hutchenson

[۲] Scratch Gravel Road

[۳] Will

[۴] Hal Wayman

پاسخ دهید